دانلود مقاله فارسی رایگان

محمدجواد به‌قدری خجالتی بود که در روز خواستگاری صورتش را پشت گل پنهان کرده بود/ «حسین» که به دنیا آمد هوایی شد و به سوریه رفت

۲۲ شهریور ۱۳۹۶


در لحظه‌ای که صدای انفجار براثر اصابت موشک یا خمپاره دشمن بر گوشم طنین‌افکن شد ناگهان به مدت ۲۰ ثانیه خود را در آسمان مشاهده کردم و از بالا به بدن خود نگاه کردم و فهمیدم به شهادت رسیده‌ام که ناگهان به یاد همسر و فرزندانم افتادم. به‌محض خطور این فکر در من به ناگاه از آسمان در کنار پیکر خود نزول کردم و دوباره درون پیکرم وارد شدم و دوستانم را صدا زدم.

«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ» قصه
مدافعین حرم تمام ناشدنی است. حریم اهل‌بیت قرن‌هاست که فدایی دارد حتی
اگر تنها حرمی از آن بزرگواران باشد… اصلاً حرم ناموس ما شیعه‌ست» آیا در
زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آن‌ها از اولیاء الهی به
شمار می‌روند؟ شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده
باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین (علیه‌السلام) شهید شده است؛
چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل‌بیت (ع) نبود.» این سخنان
نقل‌قولی است از فرمایشات امام خامنه‌ای است در جمع خانواده‌های شهدای
مدافع حرم که به‌تنهایی گویای منزلتی است که می‌توان برای این شهدا تصور
کرد
. امروز هم با همسر شهید محمدجواد قربانی در باره زندگی و شهادت این شهید به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

 

زندگی شهید:
محمدجواد قربانی در اولین روز فروردین سال ۱۳۶۲ متولد شد. مادر کودک را در
آغوش گرفت و یا امام رضایی زیر لب گفت. بعد لبخندی زد و هم‌زمان که به
نوزادش شیر می‌داد، در خاطرات خوبش فرورفت. سال
قبلش بود که به زیارت امام رضا(ع) رفته بودند. وقتی وارد حرم شده بود، دلش
لرزیده بود و امام رضا(ع) را به جوانش قسم داده بود که پسری به آنها عطا
کند و به همان خاطر بود که نوزاد را محمدجواد نامیده بودند.

 

محمدجواد خیلی زودتر از سن شرعی تکلیفات دینی را انجام داد و به نماز ایستادنش اشک شوق در چشمان مادر می‌آورد.
محمدجواد هم‌زمان که فرزند صالحی برای خانواده بود، دانش‌آموز کوشا و
منظمی هم برای مدرسه بود. تحصیلات ابتدایی را در دبستان فتح حاجی‌آباد
گذراند و سپس تحصیلات مقطع راهنمایی را در مدرسه فتح حاجی‌آباد و دبیرستان
خود را در نواب صفوی شاهین‌شهر ادامه داد. وی به دلیل کمی درآمد خانواده
تابستان‌ها کار می‌کرد و اوقات فراغت خود را با کار کردن می‌گذراند.

 

 

همسر شهید:
با خانواده‌ام به زیارت حضرت زینب(س) رفته بودیم. روبروی گنبد حضرت
زینب(س) ایستادم و شروع به درددل با بی‌بی کردم از خدا خواستم همسری به من
بدهد که انتخاب خودت باشد. محمدجواد دوست عمویم بود و زیاد باهم رفت‌وآمد
داشتند؛ در شب عروسی عمویم، محمدجواد مرا دید بود. روز بعد مادرش را برای
خواستگاری فرستاد. اولین برخورد ما شب خواستگاری بود. محمدجواد به‌قدری
خجالتی بود که صورتش را پشت گل خواستگاری پنهان کرده بود.

 

روزهای
خوش عقد می‌گذشت؛ که روزی محمدجواد خبر استخدامش در سپاه را در سال ۱۳۸۶
به ما داد. همه می‌دانستیم که این شغل آسانی نیست، اما تقدیر خدا دیگرگونه
بود و نذر کرده امام رضا(ع) باید الهی خدمت می‌کرد.


کم‌کم
به عروسی نزدیک می‌شدیم و همه در شورونشاط این مراسم بودیم. مولودی‌خوان
آورد که خیلی‌ها ناراحت شده و خیلی‌ها هم به عروسی نیامدند؛ به همه تأکید
کرد که ترقه‌بازی نکنند تا باعث آزار و اذیت همسایه‌ها نشوند. بعد عروسی
یکی از همسایه‌های مسن پیش همسرم آمد و گفت «خیلی دعایت کردم. خدا خیرت دهد
که نگذاشتی ترقه‌بازی کنند. ان شااءلله هرچه از خدا می‌خواهی به تو بدهد.»

 

همسرم
خیلی خانواده‌دوست بود و علاقه‌اش را به‌راحتی ابراز می‌کرد؛ وقتی فهمید
فرزند اولش دختر است خیلی خوشحال شد و به دلیل علاقه به اسم حضرت زینب(س)
از دوران مجردی می‌خواست اسم دخترمان را زینب بگذارد، من دوست داشتم اسم
دخترمان فاطمه باشد؛ برای حرف من احترام قائل بود، به همین دلیل گفت هر دو
اسم را نوشته و می‌گذاریم زیر قرآن؛ هرکدام درآمد اسم می‌شود همان. اسم
زینب، درآمد!

 

روزهای
زندگی مشترک یکی پس از دیگری می‌گذشتند. در کنار هم رسیدگی به کارهای
خانواده همواره عبادت کردن و کمک به مردم نیازمند را مدنظر داشتیم. زینب
کوچک‌مان پنج‌ساله بود و جان محمدجواد به او بسته بود. در همین روزهای خوش
بود که فهمیدیم خدا هدیه‌ دیگری برای‌مان در نظر گرفته و نام فرند دوم‌مان
را حسین گذاشتیم. خوشبختی‌مان دیگر تکمیل بود و هیچ‌چیز از زندگی
نمی‌خواستیم.

 

 

مهم‌ترین
ویژگی محمدجواد توجه و حساسیت زیاد به مصرف بیت‌المال بود. به یاد دارم که
یک روز ماژیکی از پایگاه بسیج به خانه آورد و به زینب تأکید کرد که از آن
استفاده نکن و یا یک‌بار دیگر بنر و میخ آورده بود که به من تأکید کرد که
نباید از آن استفاده کنم. تمام دغدغه‌اش پایگاه
بسیج محله بود و می‌گفت: «پایگاه دست من امانت است.» چند سالی آنجا راکد
بود و رونقی نداشت. تابلوی آنجا را رنگ کرد و برای جمع‌کردن بچه‌ها همه
کاری کرد. خودش همیشه در پایگاه، حضور داشت و می‌گفت این حضور باعث دلگرمی
بچه‌ها می‌شود.

 

در
طی مدتی که در لشکر هشت نجف خدمت می‌کردند در دوره‌ها، مانورها و
رزمایش‌های متعدد شرکت کردند و برای حفاظت از انقلاب اسلامی و دفاع از
ارزش‌های انقلاب اسلامی و اطاعت از فرمان‌ها فرماندهی معظم کل قوا حضرت
آیه‌الله امام خامنه‌ای (حفظه الله) و دفاع از میهن اسلامی و مبارزه با
تروریست و مزدوران استکباری به مأموریت‌های مختلفی نیز به‌صورت داوطلبانه
اعزام شدند. ازجمله: مأموریت در شمال غرب و مبارزه با گروه پژاک، مأموریت
به زاهدان و شهرهای اطراف و

 

هنوز
مدت زیادی از تولد حسین نگذشته بود که خبرهای تازه‌ای در خانه‌مان پیچید.
همه در بهت این تصمیم بزرگ مانده بودند؛ اما من و همسرم مصمم به انجام این
تصمیم بودیم و انگار زمان سپاسگزاری از هدیه خدا رسیده بود.


برای
پدری چون محمدجواد گذشتن از من و بچه‌ها سخت‌ترین کار دنیا بود، اما چیزی
در درونش به‌هم‌ریخته بود و انگار زمان عمل بود. باید می‌رفت تا به
وعده‌هایی که در مناجات داده بود عمل می‌کرد و من علی‌رغم تمام سختی‌ها
مشوقش بودم و در دلم می‌گذشت «و کفی الله المومنین القتال و کانَ اللهُ قویاً عزیزاً»

 

 

محمدجواد
یک‌بار سال ۹۲، ۴۰ روز به سوریه رفته و اوضاع آنجا را دیده بود. یکی از
هم‌رزمانش از اعزام اول محمدجواد که وارد سوریه شدند را این‌گونه برایم
تعریف کرد:

 

«وقتی
هواپیما نشست به محل استقرار منتقل شدیم، تازه همه فهمیدیم که در سوریه چه
خبر است. دیگر از آن کشور آباد نشانی نبود و خرابه‌ای بیش نمانده بود.
محمدجواد که عمری به مطالعه زندگی شهدا و خواندن تاریخ دفاع مقدس گذرانده
بود، تازه حس می‌کرد که فضای آن زمان چگونه بوده است و می‌توانست حالا از
نزدیک جنگ را لمس کند.


روزها
به مبارزه و جنگ می‌گذشت و محمدجواد می‌دید که دوباره دوران بابایی‌ها و
همت‌ها زنده شده‌اند و اینجا همان خرمشهر و شلمچه است. رشادت و شجاعت خود
محمدجواد هم خیلی زود در بین رزمندگان ثابت شد.


ما
در کنار هم روزهای سخت را در مقابل نیروهای تکفیری و تروریستی
می‌گذراندیم. باکسانی مواجه می‌شدیم که دیگران حتی از دیدن تصویرشان وحشت
می‌کنند و می‌دیدیم که چطور هم‌زمان و دوستان عزیزمان یکی‌یکی پرپر می‌شوند
و همه به‌خوبی می‌دانستیم روزی هم نوبت ما خواهد رسید.

 

محمدجواد
هم مانند خیلی از رزمندگانی که آمده بودند عاشق شهادت بود و اصلاً به
جستجوی شهادت تا به اینجا آمده بود. دعای قنوتش شهادت بود و فقط همین یک
آرزو را در دنیا داشت.

 

روح‌الله
کافی‌زاده از دوستان صمیمی محمدجواد در عملیاتی به شهادت رسیده بود و حالا
این محمدجواد بود که باید وسایل روح‌الله را به شهرشان بازمی‌گرداند و به
خانواده صمیمی‌ترین دوستش تسلیت می‌گفت. می‌توانست درک کند که در زمان دفاع
مقدس چقدر برای کسانی که دوستان‌شان شهید می‌شدند سخت بوده که خبر شهادت
ببرند. حالا همه‌چیز را لمس می‌کرد و لحظه‌به‌لحظه خودش را به‌جای آنان
می‌گذاشت.»

 

زمزمه
رفتن دوباره محمدجواد در خانه شروع شد. همه می‌دانستیم که هیچ تضمینی به
بازگشت محمدجواد نیست، اما خود محمدجواد هوایی بود و می‌خواست دوباره به
جنگ بازگردد و باکی از اینکه برنگردد نداشت.

 

محمدجواد
تک پسر بود و اگر می‌خواست می‌توانست نرود، اما او بی‌تاب رفتن بود. من که
از رفتن او کاملاً راضی بودم، اما نمی‌خواست به‌جز من، به کس دیگری بگوید
که می‌خواهد سوریه برود، ولی به اصرار من به دنبال کسب اجازه از پدر و
مادرش رفت.

 

وقتی
می‌خواست راهی شود حس عجیبی داشت و مطمئن بود که سالم برنمی‌گردد؛ من هم
همان حس را داشته و حالم شبیه حال دفعات قبل نبود. یک‌شب گفت «بیا بشین
باهم حرف بزنیم.» دلم لرزید و گفتم «می‌خواهی مأموریت بروی؟ و حتماً
می‌خواهی سوریه بروی؟» خندید و گفت «آفرین عزیزم.» گفتم «من هم که
نمی‌توانم و نمی‌خواهم مانع رفتنت شوم.» که در جواب گفت «به تو افتخار
می‌کنم.»

 

زینب
که بیشتر به پدرش وابسته بود بی‌قراری می‌کرد و محمدجواد دائم دختر
کوچک‌مان را می‌بوسید. قبل از رفتن زینب از پدر قول گرفت که موقع برگشت
عروسکی برایش بیاورد.

 

همه
از بازگشت محمدجواد در دل غصه‌دار بودیم، اما هیچ‌کس چون من دل‌نگران این
رفتن نبود. خاطرات خوب زندگی مشترک‌مان و مهربانی‌های محمدجواد را که به
یاد می‌آوردم اشک در چشمانش می‌نشست، اما می‌دانستم که همسرم عاشق شهادت
است و نمی‌خواستم او را از رسیدن به آرزویش محروم کنم.

 

 

روزها
به‌سرعت می‌گذشت و کم‌کم باید از عزیزترین‌مان دل می‌کندیم. محمدجواد
خوشحال به نظر می‌رسید و به بقیه می‌گفت «از همین حالا مرا شهید محمدجواد
قربانی صدا بزنید.» برای اعزام آماده بود و حس می‌کرد که بالاخره به آرزویش
دارد می‌رسد. یک روز در قطعه شهدا اشاره به قبری کرد و گفت «اینجا قبر من
است و من بیست و سومین شهید حاجی‌آباد می‌شوم.» اعزامش مرتب عقب می‌افتاد. بالاخره ۱۹ مهر ۹۴ اعزام شد.


لحظه
وداع سخت بود. آشوبی در دل داشتم. زمان خداحافظی برایم لحظه جان کندن بود.
محمدجواد، زینب، عزیز دردانه‌اش را بوسید و بعد حسین را در آغوش گرفت،
حسینی که هنوز نمی‌توانست درک کند پدرش دارد برای چه می‌رود.

 

آخرین
باری که از سوریه با من تماس گرفت با لحن خاصی گفت «دلم خیلی برای بچه‌ها
بخصوص زینب تنگ‌شده؛ دوست دارم آنها را ببینم.» من آرامش کرده و گفتم «چند
روز دیگر برمی‌گردی و ان‌شاءلله بچه‌ها را می‌بینی.» بعد از اینکه تلفن را
قطع کردم توی حیاط رفتم؛ دستانم را رو به آسمان بلند کرده و گفتم «خدایا
اگر قرار بر شهید شدن است، فقط یک‌بار دیگر بچه‌ها را ببیند و این
آرزوبه‌دلش نماند!»

 

 حمدجواد
بااینکه می‌دانست شاید هرگز برگشتی نداشته باشد، کاملاً آماده بود و همراه
دوستش موسی جمشیدیان در عملیات شرکت کرد. قبل از عملیات نماز می‌خواند و
دوباره محمدجواد از خدا شهادت می‌طلبد.

 

مواجهه
با نیروهای تکفیری که از همه لحاظ مسلح بودند کار هولناکی است. در آن میان
عده‌ای شهید می‌شوند و دیگران باید بی‌اعتنا به کار خود ادامه بدهند و
عقب‌نشینی نکنند. محمدجواد یا حسین گویان همراه هم‌زمانش پیش می‌رود و
انگار دعای حضرت زینب بدرقه راهشان بوده است.

 

در
سوریه کربلایی دیگر برپا بوده و آنها که یزید زمانه‌شان را شناخته بودند
تفنگ به دست می‌جنگند و در راه آزادی بارگاه حضرت زینب مخلصانه پیش می‌روند. در همین میان موسی جمشیدیان و محمدجواد ترکش خوردند. موسی، دوست و هم‌رزم محمدجواد، بلافاصله شهید می‌شود.

 

خود
محمدجواد گفت «در لحظه‌ای که صدای انفجار براثر اصابت موشک یا خمپاره دشمن
بر گوشم طنین‌افکن شد ناگهان به مدت ۲۰ ثانیه خود را در آسمان مشاهده کردم
و از بالا به بدن خود نگاه کردم و فهمیدم به شهادت رسیده‌ام که ناگهان به
یاد همسر و فرزندانم افتادم. به‌محض خطور این فکر در من به ناگاه از آسمان
در کنار پیکر خود نزول کردم و دوباره درون پیکرم وارد شدم و دوستانم را صدا
زدم.»

 

خیلی زود او را به بیمارستان حلب و پس‌ از آن به تهران منتقل می‌کنند.
دردهای جسمانی محمدجواد را اذیت می‌کند اما جز ذکر یا زینب و یا رقیه چیزی
نمی‌گوید. با شنیدن خبر مجروحیت او به تهران رفتم و با بی‌قراری تمام به
دیدن مرد زندگی‌ام رفتم. هرگز در زندگی‌ام آن‌قدر غصه‌دار نبودم، اما با
یاد حضرت زینب سخت و استوار به دیدار همسرم رفتم.
چند روز بعد محمدجواد از بیمارستان مرخص شد و به دیدار فرزندان‌مان آمد.
محمدجواد که وارد خانه شد فرزندان‌مان را تنگ در آغوش گرفت و زینب عزیزش را
بویید و بوسید.

 

 

اما
این خوشحالی دیری نپایید و دوباره حال محمدجواد بد شد و دیگر خانه رنگ پدر
ندید. وقتی خبر شهادت محمدجواد را شنیدم، آرزو کردم که دیگر لحظه‌ای پس از
او زنده نباشم، اما چه می‌کردم، این راه سپاسگزاری از هدیه خداوند بود و
به رضای خدا باید راضی می‌بود. محمدجواد قربانی در تاریخ ۲۵/۸/۱۳۹۴ شهید شد. پس از شهادت، دوستان محمدجواد عروسکی برای زینب آوردند و محمدجواد این‌گونه به آخرین قولش وفا کرد.